تبليغاتX
سمت تاریک کلمات

سمت تاریک کلمات

من خواب دیده ام که کسی می آید.......من خواب دیده ام.

با خواب رفتن دستش،بیدار میشود.مثل بیشتر شبها بدنش را روی دستش انداخته.دستهایش مورمور میشوند.کم کم متوجه درد شقیقه هایش میشود.فکر میکند شاید با ورود مقداری کافئین به خونش سردردش بهتر شود.این چراغ آشپزخانه چه نور دلگیری دارد،در دلش میگوید.چای ساز را به برق میزند.به همان چای کهنه قانع است.باز مادر پرده ی پنجره را کنار زده،انگار همانقدر که عاشق باباست،عاشق این کار هم هست و من یکی هم زورش نمی آیم که پرده را کنار نزند.اما انگار  امشب کار خوبی کرده.ماه نورش را ریخته روی سرامیکهای صورتی آشپزخانه.حالا چراغ آشپزخانه هم کمتر دل را میگیراند.به ماه که نگاه میکند دوباره همان تخیلات کودکی اش به جریان می افتد.متصور شدن چشم و بینی و دهان برای ماه یکی از تخیلات یا شاید توهمات همیشگی اش هست.انگار میخواهد ماه را در خیالش شبیه یک زن زیبا کند.زنی با چشمهای گرد و بینی قلمی که لبهای تحریک کننده ای هم دارد. و بنشید تا صبح نگاهش کند.و ساعت ها با آن سکوت همیشگی شان، باهم حرف بزنند و بعد گریه ی هردویشان در بیاید که چرا خورشید انقدر زود میاید. لابد جر میزند.و جدا شوند تا شب دیگری که باز، اتفاقی، روبروی هم بنشینند.شبی که زمانش معلوم نیست. صدای پریدن دکمه ی چای ساز خیالاتش را بریده بریده میکند.دلش نمیاید ماه را رها کند.میترسد برود چای بریزد،برگردد، ماهی در آسمان نباشد.با ترس یک فنجان برمیدارد و یک چای پررنگ میریزد از همان ها که خیلی برای بدن مضر است.آخر میخواهد کافئینش زیاد باشد.نگران به سرامیک های گوشه ی آشپزخانه نگاه میکند.تاریک است.پر از نور دلگیر چراغ زرد آشپزخانه.به سمت پنجره میرود.هنوز دارد به سرامیکهایی که حالا دیگر نور ماه رویشان نریخته،نگاه میکند.روبروی پنجره ایستاده.چشمهایش را از زمین میکند و به روبرو خیره میشود.به یک درخت در حال لخت شدن و بعد یک تیر برق که چراغش خاموش است.تنه ی تیر پر از آگهی ست اما مگر میشود در این تاریکی خیابان، خواندشان. دستش را از بدنه فنجان جدا میکند،میسوزد.مگر این تاریکی برای آدم حواس میگذارد.جرئت نگاه کردن به آسمان را ندارد.اگر ماه نباشد.اگر رفته باشد و من تا صبح با این سردرد لعنتی تنها بمانم.کجا برود،ما که هنوز حرفهایمان را نزدیم.از چهارشنبه پیش یک ماه میگذرد.حتما ماه هم کلی حرف برای گفتن دارد.با این فکرها خود را دلداری میدهد.اما باز یاد تاریکی دلش را میریزاند.چشمهایش را میبندد.سرش را بالا میبرد.چشمهایش را باز میکند.ماه از پشت ابر لبخندموذیانه ای میزند.لبهایش زیباتر شده.فکر میکند:کاش کمی پایین بیاید تا ببوسمش.

 

بعد نوشت:تردید واروژ کریم مسیحی تقریبا عالیه....هملت معاصر..... حتما ببینینش!
بعد نوشت:اگه اتفاقای خوب بیفته...بیشتر میام.فعلا خیلی نگرانم.تا ببینم چی می....شه!

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 17:25  توسط پری  | 

میگن اگه زیاد به خودت استرس وارد کنی،سکته میکنی،میمیری.بنابر این تئوری، یک آدم در شرایط من باید به طور کامل گذشته و آینده رو کنار بذاره و به قول گوینده رادیو:زیبایی های زندگی رو ببینه و لبخند بزنه.البته این خانوم هیچوقت نمیگه کدوم زیبایی...شاید لزومی نمیبینه...آدم که کور نیست،خودش میبینه.به هر حال شما هم اگر دوست ندارین در اوج جوانی سکته کرده و به دیار باقی بپیوندید،بهتره به حرف خانوم گوینده رادیو گوش بدین.

هواشناسی اعلام کرده بود،قراره بارون بباره،نبارید هیچ،خورشید هم  تمام وقت در آسمان است.اگر خودم پیش بینی کنم بهتره.اصولا وقتی اتاقم،خودم  ابری و بارونی هستیم،آسمان هم کوتاه میاد و اذیت نمیکنه،میباره.این روزها هم اگر نباریده قصدش گرفتن حال این سازمان هواشناسی ست!

اصولا وقتی دلمشغولی هام زیاد میشه و یک عالم کار سرم آوار میشه،به هیچی نمیرسم.حتی خودم.حتی یک فنجون شعر،موسیقی....که یه کوچولو حکم آرام بخش رو داشته باشه.چند وقته که حتی امروز و دیروزم رو تمیز نمیدم.از دست این تکرار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 16:6  توسط پری  | 

یا نم بکشد،یا که بسوزانندش
         این خود حرفی،با که بسوزانندش
                   چوب کبریت سوخته میدانست
                               میسازندش تا که بسوزانندش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 0:0  توسط پری  | 

غلت میزند،در تختخواب چوبی اش.صدای فنر تخت بلند میشود.لعنتی،باید درستش کنم.صورتش را میکشد روی بالش خیسی که طعم اشکهایش را میدهد.چشمهایش را باز نگه میدارد تا بلکه راحت شود از دست این تصاویر .اما اتاقش هم مثل افکارش درهم ریخته است.عرضه ی تمیز نگه داشتن همین اتاق فسقلی رو هم نداری.همیشه مادرش میگفت.مامان...پریشب در کیفش یک عالمه قرص اعصاب بود،حتما دوباره با بابا دعوایش شده بود.با خود فکر میکند.دلش برای مامان میسوزد.برای بابا.
پاها را جمع میکند در شکمش.سردش است.فکر میکند اگر این قاب ها و عکسها را از دیوار بردارد،چقدر سردترش میشود.چشمهایش بی هوا بسته میشود.دوباره از نو...دستهای مردانه ای که در همه ی فصل ها گرم بودند.صورتی که اصولا اصلاح شده بود و چشمهایی که همیشه پر از ابهام بود.پر از عدم اطمینان به همه چیز.پر از آرامشی توام با نگرانی.قرار نشد.باید چشمهایش را باز نگه دارد.تا وقتی که خواب پلک هایش را روی هم بیاندازد.به فردا می اندیشد.شروع یک روز تکراری بین آدمهای تکراری.آدمهایی که حوصله اش را سرمیبرند.که بهمش میریزند.آدمهایی که همیشه حاضر به پرسیدن سوال های مزخرفند.آدمهایی که از خوشحالیت،از ناراحتیت،از خنده و اشکت و از سکوت و سخن گفتنت،ناراضی اند.آدمهایی که بودنت را نمیخواهند و تظاهر میکنند دوستت دارند.فکر کردن به آنها هم ،حالش را بد میکند.رها میکند،افکارش را.
دستش را دراز میکند از بالای تخت،موبایلش را بر میدارد.دلش برای آهنگNight Hawkتنگ شده.برای وقتهایی که گوشی اش زنگ میخورد.چه تاریکست صفحه ی این گوشی لعنتی.آرام پرتش میکند روی زمین.چشمهایش میسوزد.دکتر بهش گفته بود،کتاب نخواند،تلویزیون نگاه نکند،گریه هم نکند.چه خوب رعایت کرده بود.چشمهایش را میبندد،شاید کمتر سوز بزند.دوباره ازنو...پالتوی مشکیش را که میپوشید،از همیشه دوست داشتنی تر میشد.قول داده بود تا آخر زمستان همان را بپوشد و او هم گفته بود:قول میدهم تا آخر زمستان دستهایم را در جیبهای چرمی ات گرم کنم.
صورتش خیس میشود.چشمهایش میسوزد.تنها یک چیز ممکن است آرامش کند.playمیکند.
امروز چه دلتنگم،امروز چه دلتنگم
مثل من که مثل من،گم ترانه،کم رنگم
امروز چه دلتنگم،خاکستریم انگار
هم خاطره ی زنبق،یک لحظه پس از رگبار
به پهلوی دیگرش می غلتد.هنوز زمستان نیامده ست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 17:0  توسط پری  | 

دارد ناخن هایش را سوهان میکشد که بعد لاکش را ترمیم کند،حتما.تمام لاکهایش را با ناخن کنده کنده کرده.رگهای سبز مایل به آبی روی زمینه سفید دستهایش،آدم را به این فکر میبرد که چه دستهای ظریفی.کمی تعجب برانگیز هم هست آخر تمام این فالگیرها دستهای سبزه و زمختی دارند.میگوید:الان قهوه ت درست میشه،یادم نبود که میایی.لبخند میزند.صدایش هم مثل دستهایش هست،ظریف.زن خود را جمع و جور میکند.خیلی لم داده بود،چه زشت!با خودش میگوید.دستهایش را گره کرده و حتما امیدوار است که فالش خوب باشد و فنجانش روشن.تمام روز این فکر را میکرده.زن با آن دستهای قشنگش فنجان قهوه را میاورد،میگوید:نیت کن،بخور.نیت میکند انگار و میخورد.میگوید:بگیر سمت قلبت و برش گردان.زن تابع است. گمان میرود اگر بشنود کسی میگوید باید ساعتها صبر کنی و فنجان را نگه داری تا آینده ات نقش ببندد،این کار را بکند.تاروت ها را بر میزند.نیت میکند.یکی را میکشد.چرخ اقبال،واروونه.زن با دستهای سفیدش که حالا ناخن هایش هم مرتب است،کارت ها را روی زمین میچیند.نه تمام کارت های خط آینده،واروونه ست.پاپ بانویی که تبدیل به سلطان بانو شده.هردو ترسیده اند.میگوید:نیت کن،آخرین کارت را هم بکش.میکشد.اینبار اما اوضاع فرق میکند:گابریل در هاله ی نور دارد در شیپورش میدمد و این یعنی:رستگاری و رهایی.نفسی راحت میکشند.
فنجان را بر میدارد،با همان دستهای وصف ناشدنی که شهوت و عشق را باهم  بیدار میکنند.میگوید تمام فنجانت تیره ست اما یک راه روشن افتاده.میگوید زنگوله افتاده.میگوید ....
زن چترش را باز میکند.چه شدید میبارد.

یکمی بعد نوشت:اینجا آسمون داره میباره......لعنتی برهم زده عقلم رو.....انگار قراره برای بار چهارم سرما بخورم....می ارزد اما.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 15:35  توسط پری  | 

چشم من جز خودم
به هیچ کس دیگر تعلق ندارد
و من آنها را بر گونه های تر و تازه ام
که باد سخنان شما،
پژمرده اش میسازد
سنجاق می کنم...

آندره برتون

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 13:25  توسط پری 

چند وقتی هست که به دور خودش میچرخد.حواسش به هیچ چیز و هیچکس نیست.اتفاقات سربسته هرروز برای او بیش از پیش رنگ باخته است.همه چیز برایش مبهم است.آینده،گذشته.اصلا مگر اینده ای هم هست؟با خود میپندارد.لابد....
اتاق را متر میکند.با قدم هایش.با همان قدم های بی هدف که هرروز پی راهی میروند که مقصدی در پسش نیست و با این همه بازهم پاهایش پیچ میخورند در چاله ها و چاههای میان راه.به گمانم جز زمزمه ی این شعر کاری ندارد.کاری که آرامش کند.دقیقه هایی،ثانیه هایی،دقیقه ای،ثانیه ای.دلش خوش است به همین کتابهای شعر و آدمهای پنهان شده در پس آنها.آدمهایی که تنهایی اش را پر میکنند،مدتیست...زیر لب زمزمه میکند،انگار میخواند:
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است
و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند...
من سردم است
من سردم است
و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد......

بعد نوشت:دلم میخواد دادد بزنم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 18:19  توسط پری  | 

- نمیام.یا شاید دیرتر بیام.مگه فرقی ام میکنه؟
-همین دیگه،همین اومدنم.دیر اومدنم.نیومدنم.
-نه،ناراحت نیستم...
-نه،خوشحالم نیستم.اصلا نمیدونم چی هستم.هیچ چیز از درون به من دستور نمیده که چطور باشم.
-چرت نگو،دلتنگی چیه؟فرق بین احساس وقتی که میام با وقتی که دیر میام با وقتی که نمیام؟
-احمق نشو خودت میدونی که اون اشکهای گرد که بر گونه هات سرازیر شده،قیمتی نداره.
-من گفتم.همان شب که هوا بدجور تاریک شده بود.گفتم که شاید دیر بیام و اصلا شاید نیام.تو اما نخواستی که جدی باشی،از این کلمات راحت عبور کردی،بی اینکه  بترسی،حتی کمی.
-دارم میام،فقط لحظه ای گریه نکن تا برسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 11:27  توسط پری  | 

یکهو تصمیم میگرن.....یکهو عمل میکنن....
دینی شدن علوم انسانی،حذف استادان بی دین و منحرف....تغییر سر فصل رشته های علوم انسانی...
بازنشسته شدن استادان حقوق....تصفیه استادان....متوقف کردن برخی رشته ها در صورت لزوم....بارآوردن دانشجویانی باتقوا،با معرقت و .......
حالا تصمیم خودته....چی؟غلط کردی برای آینده ت تصمیم گرفتی..........همینه که هست...نمیخوای نرو دانشگاه....دانش یعنی همین....دانش بومی!!

پ.ن:آلبوم ایلوسیون شاهین نجفی رو گوش بدین.
بعد نوشت:تا زمانی که سرعت بلاگفا درست نشه....نیستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 10:49  توسط پری  | 

دیروز داشتم حساب میکردم.اگر بودی الان ۷۵سالت بود،حدودا.اونوقت میومدم پیشت تا برام شعر بخونی.با اون صدای نازنینت.میخوندی:همه هستی من آیه ی تاریکی ست/که تور را در خود تکرار کنان/به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد/من در این آیه ترا آه کشیدم،آّه..........بعد تموم که میشد،دوباره اصرار میکردم که بخونی.هی اصرار میکردم.هی....هی....و تو میخوندی،حتما.
دیروز داشتم فکر میکردم که اگه بودی به جای خیره شدن بهت توی این قاب چوبی،میتونستم بی فاصله نیگات کنم.ازت خواهش میکردم اجازه بدی گوشه ی اتاقت بشینم،همینطور که شعر مینویسی یا نامه های پرویز رو جواب میدی،نیگات کنم.تو ام میذاشتی،قطعا.
دیروز با خودم میگفتم اگه بودی شعرامو برات میاوردم تا بخونیشون.میخوندیشون،میدونم.
دیروز خیلی دلم برات تنگ شده بود،جان دلم... وقتی یادم افتاد برای سرزدن بهت باید بیام آرامگاه ظهیرالدوله گریم گرفت،گریه کردم....کاش بودی فروغ.کاش بودی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 18:41  توسط پری  | 

گاهی چیزها عجیب میشوند.گاهی چیزهای عجیب آزارت میدهند.گاهی برایت توطئه میچینند.گاهی آدمها عجیب میشوند،گاهی اتفاقات.گاهی هم هردو.مثل این روزها.چیزهای عجیب همیشه آزار دهنده نیستند اما بعضی وقتها عجیب بهم می ریزند آدم رو.تعجب کردم از خیلی آدمها...از چیزهایی که می بینم،که میشنوم،که احساس میکنم.دوست ندارم همیشه چیزها عادی و معمول باشند.آدمها یک شکل باشند،نه...اما این تغییرات عجیب،احساس آدم رو به سویی میبره که اصلا خواستنی نیست،اکثرا.
اما دقیق که میشوم،بازهم میرسم به حرف حسین پناهی که میگه:
فرقی نمیکنه....!
گاهی وقتا هیچی با هیچی فرقی نمیکنه!
پناهی راست میگه.چه فرقی میکنه تو عجیب شده باشی یا نشده باشی.تو خوت باشی یا نباشی.تکرار میکنم با پناهی که میگه:
آره،فرقی نمیکنه!
گاهی وقتا،هیچی با هیچی فرق نمیکنه!
...خب داره دیرم میشه!
باید برم!
در که بسته شد،
دیگه فرقی نداره
فاصله ت با من صد متره،یا صدقرن!
وقتی نمیبینمت
چشمام باشن،یا نباشن!...

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 7:42  توسط پری  | 

بیا بیا دلدار من دلدار من درآ درآ در کار من در کار من

تویی تویی گلزار من گلزار من بگو بگو اسرار من اسرار من

بیا بیا درویش من درویش من مرو مرو از پیش من از پیش من

تویی تویی هم کیش من هم کیش من تویی تویی هم خویش من هم خویش من

هر جا روم با من روی با من روی هر منزلی محرم شوی محرم شوی

روز و شبم مونس تویی مونس تویی دام مرا خوش آهوی خوش آهوی

ای شمع من بس روشنی بس روشنی در خانه‌ام چون روزنی چون روزنی

تیر بلا چون دررسد چون دررسد هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی

صبر مرا برهم زدی برهم زدی عقل مرا رهزن شدی رهزن شدی

دل را کجا پنهان کنم در دلبری تو بی‌حدی تو بی‌حدی

ای فخر من سلطان من سلطان من فرمان ده و خاقان من خاقان من

چون سوی من میلی کنی میلی کنی روشن شود چشمان من چشمان من

هر جا تویی جنت بود جنت بود هر جا روی رحمت بود رحمت بود

چون سایه‌ها در چاشتگه فتح و ظفر پیشت دود پیشت دود

فضل خدا همراه تو همراه تو امن و امان خرگاه تو خرگاه تو

بخشایش و حفظ خدا حفظ خدا پیوسته در درگاه تو درگاه تو

من با این غزل مولانا بسی کیف کردم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 16:6  توسط پری  | 

ساعتی پیش در جایی نشسته بودم،پر از آدم.نگاه میکردمشان.بادقت.رفتار هرکدام حسی را درم برمی انگیخت.یکی داشت پرت و پلا میگفت،آن دیگری به پرت و پلاهایش گوش میداد.یکی میخندید،یکی بلندتر میخندید،یکی نمی خندید.یکی ساکت بود و خیره به لیوان روی میزش،به گمانم به چیزی فکر میکرد.یکی با موهایش ور میرفت و نگران بهم ریخته شدنشان بود.چهره ی هرکدام مفهومی را برای مغزم ارسال میکرد.مفهومی که مغزم با آن آدمهای اطراف را میشناخت.خوشحال،خسته،نگران،نادان و.....کسی که از همه عاقل تر مینمود،کودکی بود،یک یا دوساله، که به چشمهایم زل زده بود.....با چشمهای گرد و مشکی اش....

آدمها چند دسته اند....یک دسته آنهایی که وقتی بهشون لبخند میزنی،جواب لبخندت رو میدهند.یک دسته آنها که لبخندت را پاسخ نمیدهند و دسته دیگر آنها که در مقابل لبخندت،اخم میکنند.تازگی ها به هرکه بر میخورم جزو دسته سوم است.متاسفانه،شایدم خوش.......

الان که دارم این پست رو مینویسم،صدای ایول..ایول...از تلویزیون میاد.اخراجی ها برای بار نمیدونم چندم داره پخش میشه.یک حس آمیخته از تهوع و تنفر وجودم رو میگیره.نمیتونم نوشتن رو ادامه بدم.

پ.ن۱:خیزید و خز آرید که هنگام خزان است      بادخنک از جانب خوارزم وزان است
پ.ن۲:امروز شاید برم سینما،بی پولی.
پ.ن۳:بعد از این پست،حتما با خواهرم برخورد میکنم،و دلیل روشن نگه داشتن تلویزیون رو ازش میپرسم و بعد هم چند فحش به چند نفر میدهم.

بعد نوشت:بی پولی فیلم خوبی بود.خیلی خوب.

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 17:42  توسط پری  | 

دیروز بهتر بودم.امروز خوب نیستم.فردا...فردا....فردا...نمیدونم.همین هم خوبه.آنقدر که خیال کنی،گاهی،فردا شاید قشنگ تر باشه.شاید چیزی،کسی،حسی تو رو بهتر کنه.همین ابهام فردا،به نفع آدمه.همین یه کوچولو امیدواریه،یه خورده دلخوشیه،یه ذره اشتیاقه...به قول نادر ابراهیمی:فردا،شکل امروز نیست....و این خوبه،بی شک.

دلم چیزی میخواد.چیزی که نمیدونم چیه؟..و این دردسر آفرین شده،برای من.از خودم در شگفتم.من؟...آدمی که هرچیز کوچیکی میتونست اشکشو در بیاره و بهم بریزتش...حالا،اشکش در نمیاد.این خوب نیست.میدونی که......

تاب تحمل بعضی آدما رو ندارم.بعضیا به شدت روی نروم هستن،گاهی.و من از معاشرت تحمیلی با ایشان بیزارم.کاش راهی داشتم برای کات بعضی رابطه ها.آنوقت تمام آنهایی که مرا احمق میپندارن و من آنها را،از زندگی بیرون می انداختم.اولیش هم، این دختر نادوونی که منو بهترین دوستش خیال میکنه.

پ.ن۱:دوباره پاییزه....
پ.ن۲:من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی   عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
پ.ن۳:دلم میخواد شیشه تلویزیون رو پایین بیارم،گاها و اکثرا البته.
پ.ن۴:حیف.واقعا حیف...

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 0:47  توسط پری  | 

چمدان مرد به دیوار تکیه داده بود و مرد روی کاناپه.خیره به چشمهای سیاه زن.زن داشت غر میزد.تند و پشت سرهم.میگفت:
"دلم داره میترکه.سرم درد میکنه.آلپرازلام بی اثره،به اون دکتر بی شعورم گفتم.احمق هر بار که میرم حرفای تکراری و مزخرفشو تکرار میکنه.انگار حالیش نیست که مشکل من با مریضای دیگه ش فرق داره.اینبار میخواست ریتم کتابامو عوض کنه.میگفت کتابای هدایت و وولف و سارتر رو بریز دور! مایه ی  غصه ی مامان بیچاره شدم.کاش توام مثل دختر فلانی بودی.مدام میگه.از چشمای بابا میفهمم که از دستم چه میکشه.اونم دوست داشت من مثل دخترای مردم بودم.همه از خل و چل بازیای من خسته شدن.خوب میدونم.آدما از آدم رک و پررو بدشون میاد.من هم رکم،هم پررو.از آدم سرد بدشون میاد.من خیلی سردم.از آدم مغرور بدشون میاد،من مغرورم.آدما به آدم مثل من میگن:گنده دماغ،خودخواه،عصبانی،بداخلاق.با اینکه من هیچکدوم نیستم.آدما اما،هیچ موقع از خوداشون نمیپرسن که چرا؟چرا یه آدم باید رک و پررو و سرد و گنده دماغ و خودخواه و عصبانی و بداخلاق باشه.نمیخوان باور کنن دلیل این صفات اکتسابی من خود اونا هستن...حوصله ی دوستامو سر میبرم.بدجوری تنها شدم."
زن  گریه میکند.مرد با چمدان از در خارج میشود.صدای کوبیده شدن در در فضا میپیچد.

بعد نوشت:آسمون داره میباره،یکریز.بوی بارون همیشه حالمو خراب کرده.نه که فکر کنی بده ها.نه ....دوست دارم همیشه حالم خراب باشه،اینجوری.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 0:7  توسط پری  | 

آخه چی بگم؟از چی بگم؟یعنی چی که فقط حرف بزن؟!.قبول........اما خیلی مسخره ست عزیزم.نیست؟قبول.........آه عزیزم،پس اونطوری بهم زل نزن.

باز میکنم...میبندم.باز میکنم...میبندم.نه،توی این یخچال چیزی پیدا نمیشه.پر آت و آشغال با خاصیته.میرم توی اتاق موزیک خودمو گوش میدم:کجا رنج موعودم،مایه ی شعر و آواز و شورم.....

قول میدم.قول قول.هیچی نمیگم.خفه میشم.لال میشم.اما تو بگو.آره،از همون اولش.اونروزا که همه چیز خوب بود،تو خوب بودی،منم....از اون موقع که ادبیاتت عشقی شده بود.اونروزایی که اگه خاطره هاشو رمان کنی،به چاب ۲۰ام میرسه و بچه ها توی مدرسه برای عشقمون گریه میکنن.
باشه،حرفی نمیزنم.یعنی حرفی نمونده راستش.تو بگو.میخوام،نگات کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 1:58  توسط پری  | 

سرمو تکیه میدم به صندلی قراضه ی یه پیکان قراضه تر.سعی میکنم چشمامو ببندم تا بلکه آروم بشه این سردرد لعنتی.پیرمردی که این ماشین قراضه رو میرونه اما اجازه نمیده.میگه:روزنامه امروزه؟میگم:بله.میگه:پدر مردمو......اصلا حوصله ی گوش دادن به تحلیل های سیاسی پیرمرد رو ندارم.اما دلم نمیاد جوابشو ندم.گاها کلمه ای میگم تا نفهمه تحلیل و تفسیر اخبارش مسخره ست.آخه من عاشق پیرمردها هستم!

سعی میکنم کتابمو بخونم تا نوبتم بشه.اگه خودم بلد بودم این چندتا موی زیر ابرومو بردارم،اولا هیچ موقع حاضر به نشستن توی آرایشگاه نمیشدم و ثانیا مجبور به تحمل بوی سیگار دستای چیچی جون،نبودم.نوبتم میشه.به چیچی جون میگم:اگه میشه،خیلی نازکش نکنید! 

"وقتی همه خوابیم"بیضایی رو نگاه میکنم.وای که این زن چه عالی بازی میکنه،چکامه!فیلم تموم میشه.احتمالا یه دوش آب سرد،بچسبه،میچسبه.سشوار خرابه و احتمالا با موی خیس خوابیدن روبروی کولر حال منم خراب میکنه.موبایلمو میذارم ساعت ۵.سحر میخوام بیدار شم.چراغ رو خاموش میکنم.میخوابم....

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 1:56  توسط پری  | 

به پاهایم نگاه میکنم،به قدم هایم.یاد کودکی ام می افتم.یاد گامهای کج و معوج و تندی  که  بر میداشتم،تا بل بتوانم با پدر راه بروم.آن روزها همیشه با خودم فکر میکردم که خوشبحال پدر،که کاش میتوانستم مثل او گامهای بلند و محکم بر دارم و هی،دقیقه به دقیقه،زمین نخورم.آن روزها خیال میکردم که اگر پاهای قوی و قدمهای بلندی داشته باشی،آنقدر میروی که به آسمان برسی و آنجا که رسیدی،میتوانی در ماه استراحتی کنی و حتما بعدش با ستاره ها خوش بگذرانی. آن روزها نمیدانستم که اگر هم زمین نخوری و گامهایت هم بی نقص و بلند باشد،بازهم به جایی نمیرسی.حتی فکرش هم نمیکردم،که چیزهایی در مسیرت قرار میگیرد که تو حتی توان تکان دادنشان را هم نداری،چه رسد به اینکه بخواهی کنار بیاندازیشان.آن روزها در مخیله ام نمی گنجید،دیگران بخواهند مانع رفتنت شوند.مانع رسیدنت.از تصورم خارج بود که کسی از زمین خوردنت،خوشحال شود.آن روزها نمیدانستم،اصلا جایی،چیزی،چیزی شبیه جایی برای رسیدن وجود ندارد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 19:0  توسط پری  | 

امروز
ذهنم پر است،
از یک مادیان و کره اش!
فردا،
برایت شعری عاشقانه خواهم نوشت!

ح.پناهی

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 2:1  توسط پری 

زل زده بود توی چشمام.داشت میخوردتم.هی چیزی نگفتم.نگاه نکردمش.خودمو مشغول چیزای دیگه کردم.اما گاهی یواشی نیگاش میکردم، میدیدم باز خیره شده به من.عصبانی داد زدم،گفتم:چیه،چی میخوای از من؟چرا اینطوری نیگام میکنی؟..........حرف نمیزد.انگار تنها کاری که بلد بود نیگاه کردن بود.اونم چپ چپ.بد بد.گفتم:حوصلتو ندارم.برو پی کارت.اما از رو نمیرفت.مثل مردای با ذوقی که به آدم زل میزنن و حرص آدمو درمیارن،شده بود.گفتم یا اونورو نیگاه میکنی یا از بینت میبرم.از اینکه از بین ببرمش ناراحت نبود.مثل آدمی که احساس میکنه نابود نمیشه،موندگاره.نیگاه کرد...نیگاه کرد...نیگاه کرد.....عصبی شدم...عصبی شدم...عصبی شدم...کندمش از دیوار...جای چسبش مونده...دیوارو زخمی کرده...

بعد نوشت:داره  از ابر سیاه خون میچکه....سالمرگ فرهاد.....

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 2:32  توسط پری  | 

وقتی خاطره هات تلخن.وقتی با خوندنشون دیوونه تر میشی.وقتی تمام سختیهاتو تداعی میکنن.وقتی احساسای بیهوده خرج شدتو یادت میارن. بهتره که بریزیشون دور.تا فراموش بشن هرچند کم،کم کم.
دو سال نوشته هامو ریختم توی سطل زباله.سخت بود.اما خیالم راحت شد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 4:1  توسط پری  | 

دوست ندارم از حقیقت فرار کنم.دلم نمیخواد چیزی رو که هست بگم نیست.اما گاهی آدم خیالبافی میشم.میگن آدمای تحت حاکمیت اورانوس همشون این شکلین.گاهی خودمو پرت میکنم توی دنیایی که دوست دارم.دنیایی که توی اون خبر از خیلی آدما و خیلی اتفاقا و خیلی حرفا نیست.دنیایی که آدم توی اون احساس ترس نمیکنه.احساس وحشت نمیکنه.تحقیر نمیشه.توهین نمیبینه.دروغ نمیشنوه.درد نمیکشه.دنیایی که توی اون تیر خلاص جوخه ی سیاه مرگ در هیچ سحری به تن لورکا نمیخوره.دنیایی که آدماش به فروغ بیراه نمیگن.اوریانا رو "اینکاره"نمیدونن.روی پیشونی صادق برچسب افسردگی و دیوانگی نمیزنن.خودمو پرت میکنم توی دنیایی که آدماش جور ناجوری نگات نمیکنن.دنیایی که هرجوری دوست داری میتونی توش زندگی کنی.دنیایی که توی اون جسمت،روحت میتونه آروم بگیره،آه،انگار زیادی دارم خیالپردازی میکنم....دیگه بهتره به واقعیت بپردازم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 12:41  توسط پری  | 

وقتی حرفی برای گفتن،ندارم...نداری.وقتی حوصله ای برای کنارهم بودن،ندارم...نداری.وقتی حتی یه احساس کوچولو،خیلی کوچولو،برای دلخوش کردنای الکی،ندارم...نداری..وقتی دستای بازی برای در آغوش گرفتن،ندارم...نداری.وقتی لبی برای بوسیدن،ندارم...نداری.وقتی عشق یا چیزی شبیه عشق،توی دلم،ندارم..نداری.وقتی....
خودت بگو،کنار هم بودنمون،چه باید احمقانه ایست؟!...

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 16:10  توسط پری  | 

تمام افکارمو میریزم روی کاغذ.تمام احساسمو .تمام هرچیزی که در منه.تمام خودمو.آه،چرا این کاغذ هنوز سفیده؟...من که انقدر خالی نبودم.انقدر سرشار از هیچ.پس چرا این کاغذ سیاه نمیشه؟من که پرم.اینو همه میدونن.پر حرف.پر عشق.پر نگرانی.پر احساس.پر....همیشه چشمامو که میبندم،دستم پر حرف میشه،قلمم میدوه روی کاغذ،کاغذ سیاه میشه....امروز چه اتفاقی افتاده که هرچه میکنم کاغذم سفیدتر میشه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 20:0  توسط پری  | 

صدای لالایی میاد.دارم میشنومش.از بیرون نیست.دارم تک تک کلماتشو لمس میکنم.صدای یه زنه.یه زنه مسن.چه لالایی قشنگیه.سرمو میبرم توی بالش قرمزم.دستامو بو میکنم.بوی ادکلن میده.اسمش چی بود؟...آهان،آرت....کادو گرفتمش.یادم نیست چه روزی.فکر کنم تولدم.آخ،چه حس خوبی دارم.حتی از تیک تاک ساعتم بدم نمیاد.فکر میکنم دارم باخ گوش میدم.حتی اگه صدای جیغ گربه رو بشنوم،اشکم در نمیاد.حتی اگه مامور شهرداری،زنگ بزنه و ماهیانه بخواد،بهش نمیگم:ببخشید آقا،ساعت چنده؟.حس خوبی دارم،اونقدر که با اینکه چشمام داره بسته میشه،از احساسم مینویسم.راستی اسم ادکلنه چی بود؟...
+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 0:54  توسط پری  |